تبليغاتX
ده‌نگ - شوپنهاور و تراژدی

هه‌موو مافه‌کانی ئه‌م ماڵپه‌ره بو نووسه‌ری پارێزراوه

شوپنهاور و تراژدی

( ئاوات صدیقی نیا)*

 

 

مفهوم راستین تراژدی عمیق‌تر از آن است که تصور شود قهرمان فقط تقاص گناهان خاص خود را پس میدهد و نه گناه اولیه که همان گناه وجود خود است.

شوپنهاور معتقد است که‌ در تراژدی با جنبه های پلید زندگی، بدبختی انسان،غلبه‌ی ‌‌حادثه و خطا،سقوط انسان درست کردار و پیروزی آدمهای شریر،روبرو می‌شویم: پس شکل وضع جهان به شکلی مشـمئـزکننده جلو چشمان ما ظاهر میشود، با دیدن این منظره گويی به ما نهیب می‌زنند که از زندگی رو بگردانیم و نه آنکه به آن عشق بورزیم.

  چرا به آنچه خلاف عقل و خرد است روی میاوریم و از ان لذت می بریم؟ شوپنهاور میگوید :"انچه خصلت تراژیک خود را به هر شکل به وقایع می‌بخشد و حرکت وسیع رو به تعالی را موجب میشود. طلیعه‌ی تحقق این مطلب است که جهان و زندگی موجود در آن قادر به تأمین رضایت ما نیست و نمی‌تواند موجب تعلق خاطر ما بشود روح  تراژدی در همین نهفته‌است و از این رو به تسلیم راه نمی نماید.اشکال عمده ای که بر فرضیه ی او وارد است، عدم تطبیق آن با واقعیت است.

وی می گوید: در تراژدی باستان روح تسلیم طلبی به ندرت مستقیما طرح می‌شود یا اساسا به بیان صریح در میآید مثلا ادیپ شهریار به میل‌خود دست از جان می‌شوید و می‌میرد. ایفی‌ژنی تمایل فراوانی به مرگ پیدا می‌کند، اما انچه باعث تغییر عقیده اش می شود به مرگی که پیش از آن به هر طریق ممکن از دستش می‌گریخت روی بیاورد، همان رفاه زادگاهش یونان است.

شوپنهارمعتقد است که‌ هرچند یونانیان باستان در آثار خود روح تسلیم طلبی را به صورتی کمرنگ نشان داده‌ اند،روی گرداندن قهرمانان از زندگی گرایش عمده‌ی آثار آنها به شمار میرود.

نیچه در رد شوپنهاور

نیچه معتقد است که‌ هر تراژدی راستین،ما را به آرامشی ماوراطبیعی می‌رساند که زندگی به رغم همه‌ی تغییرات ظاهریش در عمق هر چیزی نهفته‌است و زیبایی استوار و لذت بخشی دارد .

تفسیر تازه نیچه‌ از آتیگونه: آنتیگونه باید بین وفاداری به برادرش با میهنش در اشتباه باشد. وضعیت تراژیک که منجر به این مطلب میشود که آدم جنایتکار است یا به اجبار به جنایت تن در داده،با نقص تراژیک قهرمان آشکار نمی شود، بلکه مجازاتی است که خدایان بر او نازل کرده‌اند، زیرا چنین نقصی دارد.

نیچه‌ در بخشی از پیدایش تراژدی در نشانه های انسانی می گوید: تراژدیهای آنان دقیقا این نکته را ثابت می‌کند که یونیان اساسأ بدبین نبوده‌اند و شوپنهاور به خطا رفته‌است و بعد اضافه می‌کند  که کتابش بویی زننده از فلسفه‌ی هگلی دارد و عطر زننده‌ی شوپنهاور تنها در چند معادله مانده‌است.

شوپنهاور می‌گوید:در کمدی،رنج و حرمان کم است. کمدی می‌خواهد این مطلب را القا کند: زندگی کاملا خوب است و بطور کلی جالب می نماید، نیچه عملا دید وی را چنین تصویر می‌کند: تراژدی با دردهای درمان‌ناپذیر و کمدی با دردهای درمانپذیر سرو کار دارد. و سپس در مورد کمدی چیز دیگری ابراز می‌دارد: تراژدی با دردهای درمان ناپذیر،ناگزیر و گریزناپذیر انسان سروکار دارد.

 کمدی می‌تواند ناامیدی را تصویر کند که در مقایسه با آن تراژدیهای بزرگ نسبتا امیدوارانه‌تر به نظر می‌آید. تراژدی می‌گوید که‌ نجابت امکان دارد و دلاوری قابل تحسین است و حتی شکست نیز احتمال دارد با شکوه باشد. اما کمدی موضوع را به این صورت طرح می کند که نجابت گول‌زنک است، شجاعت تفرعن است و پیروزی کمتر از شکست مسخره نمی‌نماید. وقتی نیچه میگوید: آنچه بن مایه‌ی شورانگیز تراژدی به حساب می‌آید بیرحمی است.

شوپنهاور میگوید: برعکس تراژدی در بر انگیختن و تأ ثیرگذاری بر تماشاگر و حس همدردی با کسانی که رنج می‌برند تأ کید می‌ورزد و از همین رو عمیقا وجهی انسانی دارد، در حالی که کمدی عمدتا بر بی رحمی و قساوت تاکید می کند.

درآثارتراژدی حاصل کارها قابل پیش بینی‌است، انتظار آن را داریم ؛ اما برای ما کاملأ ضرورت ندارد. انتظار داریم  پرومته عذاب غیرقابل تحملی را متحمل شود، اما اصلا سرنوشت او را ضروری نمی‌دانیم، اشیل به ما می‌گوید که در خاتمه، زئوس و پرومته به توافق می رسند،می‌توانیم پیش‌بینی کنیم که اورسته مادر خود را می‌کشد، اما اصلا آن را ضروری نمی‌دانیم اشیل‌ در دنباله‌ی داستان میگوید که چگونه مدتی بعد سازمانی اجتماعی تأ سیس می‌شود، اما باز هم برای خود اورسته نیز امکان اجتناب از این کار وجود داشت.

انتظار داریم آنتیگونه به خاطر اعمالش بمیرد، اما سوفکل به ما می‌گوید کرئون تصمیم گرفت او را رها کند. او در این کار توفیق می‌یافت، به شرت آنکه پیش از حضور بر سر جنازه ی برادرش،به مخفیگاه آنتیگونه می‌رفت.

فلسفه‌ی شوپنهاور

همانطور که‌ کانت از طریق تفکر تحلیل گرایانه‌ جنبه‌ی عقلانی را بررسی کرد،شوپنهاور با تمام وجود جنبه‌ی غیر عقلانی جهان را در یافت.اگر دغدغه‌ی کانت واقعیت علمی است،موضوع فلسفه‌ی شوپنهاور واقعیت زندگی است.جهان برای او از جلوه‌ها که‌ موضوع شناخت ما می‌باشد و از شی فی‌ءنفسه‌ که‌ ارداه‌ یا خواست فی‌نفسه‌ و کور و غیر عقلانیست،کانت علت عدم سعادت بشر را نارسایی عقل او می‌داند زیرا نزد عقل‌گرایان عقل زمینه‌ ساز سعادت است در حالی که‌ شوپنهاور علت رنج و مصیبت بشر را ارده‌ی فی‌نفسه‌ی کوری که‌ در جهان و بر شخص ما حاکم است می‌داند.ولی در اصل در این نکته‌ کانت عقل‌گرا و شوپنهاور اراده‌گرا هممنظر می‌باشند که‌ عدم عقل باعث بدبختی و رنج بشریت است.

جهان به‌ صورت ارده‌ و تصور

شوپنهاور:جهان تصور من است این حقیقتی است که‌ برای هر موجود زنده‌ و شناسنده‌ اعتبار دارد.بنابراین هیچ حقیقتی یقینی تر و به‌ خصوص از تمام حقایق دیگر مستقل‌تر و به‌ اثبات بی نیازتر از این حقیقت نیست که‌ تمام اموری که‌ شناختی می‌باشند،یعنی کل جهان فقط موضوعی است که‌ در رابطه‌ با فاعل شناخت وجود دارد.

او مورد مشاهده‌ی یک مشاهده‌گر و در یک کلام، تصور است.هر امری که‌ به‌ جهان تعلق دارد و می‌توان به‌ آن تعلق داشته‌ باشد تحت شرایط این شرایط قرار دارد و به‌ فاعل پیوسته‌ است و فقط برای فاعل وجود دارد. جهان،تصور است.و ارده‌ تنها ضلع دیگر جهان می‌باشد؛زیرا جهان از یکطرف سراسر تصور،و از طرف دیگر ارده‌ می‌باشد. هیچ واقعیتی وجود ندارد که‌ یکی از آن دو نباشد.

امری که‌ هر چیزی را می‌شناسد ولی خود او را کسی نمی‌شناسد فاعل است.او حامل جهان است.و این جهان داردی دو نیمه‌ی اصلی و ضروری و جدانشدنی است.نیمه‌ی اول همان شیء بودن او می‌باشد که‌ صور آن زمان و مکان است و توسط این صور کثرت اشیاء وجود دارد اما نیمه‌ی دیگر فاعل است که‌ در مکان و زمان جایی ندارد،زیرا او در هر موجودی که‌ تصور می‌کند،یک امر تام و تقسیم ناپذیر می‌باشد و به‌ همین خاطر هر فردی فاعلی است که‌ با موضوع مورد نظر خود مانند میلیونها نفر دیگر،جهان را به‌ صورت تصور،کامل می‌سازد.

اگر فرد او نیز محو شود،دیگر جهانی که‌ به‌ صورت است وجود نخواهد داشت.از این‌رو این دو نیمه‌ی جدانشدنی برای اندیشه‌جدا نشدنی هستند.زیرا وجود هر یک به‌ وجود دیگری وابسته‌ است.فاعل و شیء یکدیگر را محدود می‌سازند.هر جا که‌ شیء شروع می‌شود فاعل خاتمه‌ می‌یابد.وجه‌ اشتراک این دو این است که‌ فاعل در آگاهی خویش همان صور اصلی یعنی مکان،زمان و علیتی را می‌یابد که‌ در شیء نیز قبل از آنکه‌ شناخته‌ شود وجود دارد.کل جهان اشیا فقط تصور است وبه‌ همین دلیل تا ابد وابسته‌ به‌ فاعل است یعنی خصلت ایده‌آلی و فراسویی دارد.

اگرچه‌حیوانات نیز مانند ما وسیله‌ی زبان و تصاویر مشاهداتی را دارا می باشند. چرا نمی توانند سخن بگویند؟ دلیل آن این است که‌ سخنانی که‌ بیانگر تصوراتی هستند که‌ دسته‌ی خاص خویش را تشکیل می‌دهند با تصاویر مشاهدتی تفاوت دارند.برای حیوانات تصاویر مفهومی اهمیت معنایی ندارد.به‌ این طریق می‌توانیم زبان را مانند هر جلوه‌ی دیگری که‌ به‌ خرد نسبت می‌دهیم و انسان را از حیوان متمایز می‌سازد.

توسط این امر ساده‌ که‌ علت آن تمایز است،ێنی توسط مفاهیمی که‌ انتزاعی می‌باشند و مشاهدتی نیستند و به‌ صورت کلی هستند و تصوراتی نیستند‌ که‌ در مکان و زمان قرار گرفته‌ و متعلق به‌ خرد باشد.

 

قرار دادن شخصیت آیو(در نمایشنامه‌ی پرومته‌ در زنجیر اثر اشیل) در محدوده‌ی نظریات شوپنهاور

بسیاری از منتقدین بر این هستند که‌ آیوی بی‌دفاع نماد اراده‌ی کور شوپنهاوریست.یعنی زندگی و مرگ ما هیچکدام در دست ما نیست و به‌ ما تحمیل می‌شود.

آیو تبدیل به‌ گاوی می‌شود و تن گاوی وی مورد سواستفاده‌ێ زئوس واقع شده‌ که‌ به‌ زعم سارتر وقتی آیو سرفا ارزشش به‌ جسمش است وجه‌ انسانی او دستخوش حالت تهوع است و این باعث استحالگی آیو می باشد.

زبان یکی از خصوصیات بارز انسان است و در این استحالگی زبان از آیو گرفته‌ می‌شود هرچند که‌ خود زبان تصویری از تصاویر است ولی فاقد آن است،شاید به‌ این دلیل هم باشد که‌ زئوس آسانتر آن جنبه‌ی شهوانی را باوی داشته‌باشد.فاعلی که‌ شاید زمان و مکان را از آیو می‌گیرد و پس از ارزای خود دوباره‌ آیو به‌ زمان و مکان برگردانده‌ می‌شود من این ارتباط را،ارتباتی انتزاعی میخوانم،که‌ از پایه‌ و قاعده‌ رئالیسم می‌باشد.

زئوس سومین نسل از خدایان است خدایانی که‌ بسیاری از خصوسیات زمینی را داردا هستند،وضع حمل می‌کنند، ازدواج می‌کنند و حتی دعوای زن و شوهری دارند،و ارتباط جنسی و عشقبازی بغیر از زنهای خودشان و...

می‌توان این ارتباط بین زئوس و آیو را در دسته‌ بندی سبکهای نقاشی به‌ سبک آبستره‌ یا انتزاع ارتباط داد.

زئوس به‌ نوعی به‌ تن گاوی آیو تجاوز می‌کند،گاو که‌ در بسیاری از فرهنگها مقدس و مفید بوده‌ است حتی از هنر غار نشینان لاسکوی فرانسه‌ و آلتامیرای اسپانیا و حتی میرملاس در لرستان ایران،بین النهرین،مصر یونان و حتی در هنر دوره‌ی هخامنشیان تکرار شده‌ است و می‌توانیم آن را در هنر مجسمه‌سازی،معماری و حتی نقش برجسته‌ها مشاهده‌ کنیم.به‌ طورمثال آشوریان که‌ از اقام سامی بودند و در شمال بین النهرین استقرار داشتند و در مجسمه‌سازی تبحر ویژه‌ای داشتند در آثارشان تلفیقی از شکلهای غیر انسانی مثلا گاو بالدار با سر انسان که‌ در تمام نقش برجسته‌هایشان پادشاه را در مرکز قرار می‌دادند.و یا در دوره ی‌‌‌ هخامنشیان سر ستونهای با ترکیبب سر گاو مشاهده میشود. این حیوان، یعنی گاو از ابتدای پا نهادن آدم بر روی کردی خاکی به‌ طور مستقیم یا غیرمستقیم مورد استفاده‌ی انسان قرار گرفته‌ و منشا و الهام دهنده‌ی هنر انسانی بوده‌،هدف زئوس از بدل کردن آیو به‌ گاو جار شمردن مقدسات انسانی است زئوس می‌خواهد هر آنچه‌ را که‌ در زندگی انسانی مفید واقع می‌شود را به‌ نحوی،بیهوده‌ و هیچ بنگارد و همانطور که‌ انسان را سپنچی می‌خواند مقدسات انسانی که‌ همانا گاو است را در تیررس خود قرار می‌دهد.

شاید این عمل زئوس اولین جرقی انقلاب بر علیه‌ خدایان باشد.

در بحث جهان به‌ صورت اراده‌،عینیت یافتن اراده‌،این مطلب را می‌توان بیان کرد که‌ زئوس بدن آیو را که‌ جلوه‌ی ارده‌ی وی میباشد را از او می‌گیرد(یعنی شرط حرکت)ارده‌ی آیو را کور می‌کند؛در واقع زئوس می‌‌

خواهد بگوید که‌ ارده‌ و اختیار دست خود نیست و همچنین تولد و مرگ.

ابته‌ به‌ نظر شوپنهاور مرگ چیزی است که‌ در اختیار خود انسان قرار می‌گیرد و معتقد است مرگ ما را به‌ وضعیتی بازگشت می‌دهد که‌ در اصل متعلق به‌ اراده‌ می‌شود که‌ قدرت دارد زندگی ما را به‌ وجود آورد و نابود سازد.

جهان به‌ صورت ارده‌،تایید و تکذیب ارداده‌

شادی برخواسته‌ از امری زیبا تا حد زیادی به‌ این خاطر است که‌ ما هنگامی که‌ در بحر مشاهده‌ فرو رفته‌ایم،در آن هنگام از هر خواسته‌،آرزو نگرانی،آزاد هستیم.گویی از خود رها شده‌ایم و دیگر آن فردی نیستیم که‌ به‌ خاطر خواسته‌ی دائمی‌اش به‌ صورت فاعل شناخت درمی‌آید و قطب مقابل اشیایی می‌شود که‌ انگیزه‌ی خواسته‌های او می‌گردند؛بلکه‌ ما به‌ صورت اراده‌ی ناب یا فاعل شناختی جاویدان قطب مقابل ایده‌ را تشکیل می‌دهیم و می‌دانیم که‌ لحضاتی که‌ در آنها از فشار خشم‌آور ارده‌ها رها هستیم،مانند آنکه‌ از فضای سنگین زمین بیرون آمده‌ایم،سعاتمندترین لحظات زندگانی ما هستند که‌ می‌شناسیم.پس از این تجربه‌ می‌توانیم درک کنیم که‌ زندگی کسی که‌ ارده‌اش نه‌ برای یک ،لحظه‌ بلکه‌ برای همیشه‌،تا پایان عمر از آرامشی کامل برخوردار است چه‌ سعادتمندانه‌ است.چنین انسانی پس از کشمکش‌های تلخ و فراوان با طبیعت خود سرانجام به‌ طور کام بر آن غلبه‌ نموده‌ و از آن پس به‌ صورت یک فاعل شناخت ناب و چون آینه‌ای شفاف در جهان به‌ سر می‌برد.هیچ چیز دیگری نمی‌تواند او را بترساند یا تحریک کند.

شوپنهاور معتقد است ظهر شکوهمند آن روزی است که‌ بدون شب است.زندگی در مرگی است که‌ از مرگ،دیگر نمی‌هراسد زیرا مرگ بر مرگ غلبه‌ یافته‌ است و برای کسی که‌ اولین مرگ را تجربه‌ کرده‌،مرگ دوم طعم دیگری ندارد.

شخصیت ادیپ( در افسانه‌های تبای سوفکل) در این محدوده

ادیپ در جایی که‌ خود را کور می‌کند،به‌ نوعی مرگ را تجربه‌ کرده‌ است،ادیپ برای نفی اراده‌ تحمل رنج را که‌ سرنوشت بدان تحمیل کرده‌ است و ریاضتی که‌ از طریق کور کردن چشمان خود می‌کند باتوجه‌ به‌ گفته‌های شوپنهاور نفی اراده‌ می‌باشد.

ادیپ از لحاض اخلاقی مرتکب خطایی عمد نشده‌ است،با این حال بار گناه قتل پدر و زنای با مادر بر دوش اوست.او خود را کور می‌کند اما نه‌ برا اعتراف به‌ اینکه‌ اصرارش در ادامه‌ی تحقیقات نادرست بوده‌ است و آنهایی که‌ او را به‌ توقف آن توصیه‌ می‌کردند،حق داشته‌اند،پس از برملا شدن حقیقت نیز بلافاصله‌ اعلام بی‌گناهی نمی‌کند،اگر چنین می‌شد تراژدی از لحاظ شعری پایانی کمتر تراژیک و ضعیفتری می‌داشت و از لحظ اخلاقی نیز جنبه‌‌ی قهرمانی آن نیز کاهش می‌یافت.

از نظر شوپنهاور ارده‌ را توسط بزرگترین رنجی که‌ تحمل می‌کنیم بشکنیم قبل از آنکه‌ اراده‌،خواد را نفی کند،ادیپ این کار را می‌کند.

نفی اراده‌ از طریق بزرگتری بدبختیها و یأس‌ها و رهایی از آنها حاصل شده‌،در زندگی واقعی،ما انسانهای بدبختی را ملاحظه‌ می‌کنیم که‌ بار سنگین رنج راباید از دوش خود بردارند خیرا پس از آنکه‌ امید خویش را کاملا از دست دادند با روحیه‌ای قوی بر روی سکوی اعدام به‌ استقبال مرگی می‌روند که‌ خفت و قهر آمیز است و غالبا با رنج فراوان توام است و در اکثر این موارد این افراد به‌ علت بار سنگین مصیبت دگرگون می‌شوند.به‌ طور خلاصه‌ نخواستن زندگی که‌ همان چشم پوشیدن از امور جهان و خداست از آرامش اراده‌ نشات می‌گیرد و آرامش اراده‌ خود نتیجه‌ی شناخت تضاد درونی او و بی‌ارزش بودن اوست که‌ خود را در رنج هر موجود زنده‌ای برملا می‌سازد.

طبق گفته‌ و نظریا شوپنهاور هنگامی که‌ اراده‌ به‌ دلیل ناسازگاری جبران ناپذیر سرنوشت شکسته‌ می‌شود،دیگر انسان امری را طلب نمی‌کند و شخصیت او خود را ملایم،غمگین،کریم و بدون چشمداشت به‌ امور جهان نشان می‌دهد.هنگامی که‌ غم فاقد موضوع معینی است تمام زندگی را فرا می‌گیرد،در آنصورت غم مانند در خود رفتن و خود را پس کشیدن است و یا مانند محو تدریجی اراده‌ است و او پایه‌ی جلوه‌ی اراده‌ یعنی بدن را به‌ آرامی ولی به‌ طور درونی ویران می‌سازد.انسان در این هنگام قطع شدن بندهای خود را احساس می‌کند در این هنگام انسان تحلیل بدن و ارداه‌ی خویش را که‌ حاکی از مرگ اوست از پیش احساس می کند.

 

گرانیگاه انسان از منظر شوپنهاور

شوپنهاور معتقد است که‌ تمام امور انسان به‌ شخصیت او به‌ معنای وسیع آن بستگی دارد.گرانیگاه انسان معمولی و روزمره‌ خارج از او قرار دارد.به‌ بیان دیگر او به‌ سمت خارج خویش سوق می‌یابد و هدایت می‌شود؛در صورتیی که‌ یه‌ نابغه‌ به‌ درون خویش هدایت می‌گردد.هرچه‌ کسی از درون پرتر باشد کمتر دیگران می‌توانند اهمیت داشته‌ باشند.روحهای برجسته‌ و اصیل مانند شاهین در بلندی آشیانه‌ دارند.

 

اراده‌ و گرانیگاه پرومته‌

پرومته‌ با دادن نه‌ خواستن و طلب کرد در این راه گام برداشته‌ و خود را دچار رنجی بس دشوار نموده‌،13هزار سال تنهایی و خوردن جگرش توسط هراکلس.

پرومته‌ این تنهایی را با عشق خود به‌ انسانها پر می‌کند وی از همان ابتدا نفی اراده‌ کرده‌ است.

پرومته‌ نابغه‌ای است که‌ گرانیگاهش در درونش است و به‌ همین دلیل توانسته‌ بار تنهایی را به‌ دوش بکشد نابغه‌ای که‌ ذاتا و نه‌ عرضی تراژیک است رنجهایی که‌ پرومته‌ از طغیان اراده‌ی خود برای دیگران به‌ دست می‌آورد و با بخشیدن آتش به‌ انسانها باعث شفا و نجات بشریت از رنج ندانستن و...می‌گردد.آرامش خلل‌ناپذیری که‌ باعث عالی‌ترین شادی هنگام مرگ می‌گردد.

 

خودکشی

قدر مسلم این است که‌ نه‌ در عهد عتیق و نه‌ در عهد جدید هیچ اشاره‌ای در ممنوعیت یا مذمت خودکشی نیامده‌ است.پلینی(سیاستمدار رومی) معتقد است که‌ :زندگی آنقدرها هم چیز پسندیده‌ای نیست که‌ بخواهیم به‌ هر قیمتی که‌ شده‌ بر طول مدتش بیفزاییم؛برای خداوند همه‌ چیز مقدور نیست،زیرا نمی‌تواند مرگ خود را خواهان باشد،در میان تمامی آلام حیات زمینی ما،بهین تحفه‌ای که‌ به‌ انسان هدیه‌ شده‌،خواست مرگ است.

در ماسیلیا و جزیره‌ی کئوز(جزیره‌ای در جنوب شرقی یونان) اگر کسی می توانست دلایل محکمی برای ترک حیات ارائه‌ کند،کلانتر قبیله‌ در ملا عام جام شوکران را به‌ دست وی می‌داد.

رواقیان نیز خودکشی را همچون عملی حماسی و با شکوه‌ ستایش می‌کردند و صدها فقره‌ از عبارات آثارشان و بیش از همه‌ آثار سنه‌کا در مدح خودکشی است.

هندوان خودکشی را چون فعلی مذهبی می‌نگرند،به‌ ویژه‌ هنگامی که‌ بیوه‌زنی خود را بکشد،یا فرد خود را به‌ زیر چرخهای ارابه‌ی خداوندگار،یا خود را در حوض مقدس معبد مغروق سازد و...

شکسپسپیر نیز به‌ گونه‌ای به‌ خودکشی می‌پردازد: آیا سخن هملت ستایش بزهکاریست؟او فقط می‌گوید که‌ اگر از نابودی به‌ این شیوه‌ اطمینان داشتیم،مردن به‌ مراتب بهتر از زیستن در اینگونه‌ جهانی است.لکن مشکل همینجاست!(بودن یا نبودن مسئله‌ این است...)

خودکشی از منظر شوپنهاور

کسی که‌ خودکشی می‌کند زندگی را می‌خواهد،ولی از شرایطی که‌ زندگی برایش فراهم آورده‌ ناراضی است.به‌ همین دلیل او به‌ هیچ وجه‌ از خواستن زندگی دست برنداشته‌،بلکه‌ از زندگی کردن صرفنظر می‌کند.به‌ این جهت خود یعنی یک جلوه‌ی ارده‌ را نابود می‌سازد.او زندگی و وجود بی‌مانعش را می‌خواهد و همینطور خواهان تایید آن می‌باشد.اما پیچیدگی شرایط اجازه‌ی اجابت این خواسته‌ی او را نمی‌دهد و برای او رنج فراوان به‌ وجود می‌آورد.اراده‌ یا خواستن زندگی خود را در وجود او یا در جلوه‌ی خود طوری گرفتار می‌بیند که‌ قادر به‌ توسعه‌ی تلاشهای خود نیست.به‌ همین دلیل کسی که‌ خودکشی می‌کند مطابق ذات فی‌نفسه‌ خود که‌ تابع قضیه‌ی دلیل نیست و برای او هر جلوه‌ای بی‌تفاوت است تصمیم می‌گیرد.به‌ وجودآمدن و نابود شدن اشیاء تاثیری به‌ اراده‌ی فی‌نفسه‌ نمی‌گذارد که‌ باطن زندگی هر شی را تشکیل می‌دهد.اراده‌ بدون جلوه‌ نمی‌ماند. ما به‌ این امر اطمینان درونی داریم و به‌ همین دلیل بدون ترس از مرگ به‌ زندگی خود ادامه‌ می‌دهیم بنابراین اراده‌ یا خواستن زندگی هم در خودکشی و هم در راحتی خیال از حفظ خود و هم در میل به‌ تولید مثل هم وجود دارد.

در خودکشی چیزی مثبت وجود دارد که‌ سبب می‌شود انسان از آن پا پس بکشد،استهلاک جسم،جسمی که‌ نمود اراده‌ و خواست حیات است.

شوپنهاور معتقد است که‌ خودکشی را می‌توان همچون آزمایشی در نظرآورد:پرسشی که‌ انسان از طبیعت می‌پرسد،طبیعت را مجبور می‌کند تا جوابی به‌ آن بدهد.پرسش این است:مرگ چه‌ تغیری در هستی انسان و نگاه او نسبت به‌ ماهیت چیزها و امور به‌ وجود می‌آورد؟اما این آزمایشی است ناشیانه‌ و نسنجیده‌،زیرا برابر با نابودی ذهنی است که‌ می پرسد و در انتظار پاسخ است.

خودکشی در آثار سوفکل و شکسپیر

در هیچ یک از آثار اشیل با خودکشی مواجه‌ نمی‌شویم اما در هفت تراژدی باقیمانده‌ی سوفکل،شش خودکشی وجود دارد،آنتیگونه‌ خودش را در غار با بند لباس حلق‌آویز کرد هایمون با شمشیر خودکشی میکند،اوریدیوس خود را با شمشیر کشت،یوکاسته‌ خود را حلق آویز کرد.آژاکس در مقابل چشم تماشاگران خود را بر شمشیرش افکند،دیانیرا در تاریکی درون خانه‌ دست به‌ خودکشی می‌زند.

اگر یازده نمایش از تراژدیهای شکسپیر را در نظر بگیریم، تنها ریچارد سوم،ریچارددوم،مکبث و کوریولانوس به هنگام مرگ میجنگند. این چهارتا استثنا هستند. رومئوو وژولیت، اتللو،آنتونی و کلئوپاترا خودکشی می‌کنند. هملت و لیر از زندگی بیزارند.در نمایشنامه‌ هملت، قهرمان از دهشتهای وجود با کلامی مطنطن می‌نالد و نفرت ریشه‌دار خود را از حیات باز می‌گوید.

سرانجام در آثار اشیل هیچ خودکشی را نمی‌یابیم و تراژدیهای او اساسأ با فرضیه‌ی شوپنهاور جور درنمی‌آید.

 

قتل در نمایشنامه‌ی مده‌آ اثر اوریپید

مده‌آ فرزندانش را که‌ بسیار دوست دارد می‌کشد این امر که‌ وجدان،دین و تمام مفاهیم گذشته‌، قتل را بزرگتری جنایت می‌دانند.مده‌آ شاید برای این کار انگیزه‌ای قوی نداشته‌ او اراده‌ی خود را بدون واسطه‌ در کودکانش می‌یابد و در حالت جنون‌آمیزی که‌ در آن جلوه‌ را به‌ جای ذات فی‌نفسه‌ می‌گیرد و به‌ خاطر شناخت فغان‌آمیزی که‌ از زندگی دارد گمان می‌کند با از بین بردن جلوه‌ی ذات،آن را نابود می‌سازد،از این رو کودکان خود و در واقع جلوه‌ی اراده‌ی خود را به‌ قتل می‌رساند .

 

*دانشجوی کارشناسی نمایش

منابع:

1- فلسفه‌ی شوپنهاور،دکتر ابوالقاسم ذاکرزاده،تهران،انتشارات الهام،چاپ اول1386‌

2- گزیده‌هایی از نوشته‌های آرتور شوپنهاور،نویشنده‌ آرتور شوپنهاور،مترجم:رضا ولی‌یار،تهران،نشر مرکز،چاپ اول1386

3- تفسیری بر تراژدیهای یونان باستان،نویسنده‌ :یان کات،ترجمه‌ی: داود دانشور و منصور براهیمی،تهران،انتشارات سمت،چاپ دوم 1385

4- کتاب سروش،مجموعه‌ مقالات(3) تراژدی،تهران انتشارات سروش

5- تاریخ هنر،فرهاد گشایش- تالیف وترجمه‌ی،تهران،انتشارات عفاف،چاپ هفتم1382

 

+ نووسراوه‌ له‌ 86/11/12کات ژمێر 10:10  له‌ لایه‌ن جه‌مشید به‌هــرامی  |